چقدر سخته...
چقدرسخته تو این دنیا با این همه ادم نتونی یکی برای درد و دلت پیداکنی...
چقدر سخته هرکسی که دورت باشه فقط نقش بودن بازی کنه ...
چقدر سخته که برای همه اضافی باشی...
چقدر سخته بغض گلوتو فشار بده و تو فقط دردشو انکار کنی ...
چقدر سخته از ته قلبت بخوایی گریه کنی .. اما اشکت مثل سنگ سفت باشه...
چقدر سخته که همه ی اطرافیانت بهت بگن دوست دارم ... ولی پای عملش که برسه همه جا میزنن...
چقدر سخته که بدون اینکه عشقتو ببینی از دنیا بری و حسرت دیدنش تا ابد تو دلت بمونه...
چقدر سخته که همه ی روزای خوشت با عشقت برات بشه مثه یه خاطره .. خاطره ای که باید دفنش کنی ...
چقدر سخته که زندگی دیگه برات معنی نداشته باشه ... که فقط بخوایی بگذرونیش تا تموم شه .. تا از زندگی نکبتی راحت بشی ...
چقدر سخته که تمام عمرت ببینیش ولی وقتی که تازه حس کنی دوستش داری از پیشت بره
چقدر سخته که فرصت نشه حرفاتو بهش بزنی و بگی چه قد دوسش ...
چقدر سخته که هر شب به یاد اون گریه کنی و ازش بی خبر باشی وندونی که الان...
چقدر سخته که برای گریه هایت هیچ بهانه ای نداشته باشی...!
چقدر سخته به همه لبخند بزنی و توی دلت یه دنیا غم باشه...
چقدر سخته دلت گرفته باشه و یه بغض تو گلوت داشته باشی، اما مجبور باشی بخندی...
چقدر سخته دلتنگ باشی، اما مجبور باشی دلتنگیات رو سرکوب کنی ...
چقدر سخته وقتی همه میخندن، ناگهان با یه جمله دلت بگیره و آروم آروم تو دلت اشک بریزی و بشکنی...
چقدر سخته دلت هوای تنها نفست رو داشته باشه، اما این موقعیت لعنتی نزاره یه دل سیر درد و دل کنی باهاش...
چقدر سخته موضوعی که دلت رو به آتیش میکشه رو بشنوی و مجبور بشی بالاجبار لبخند بزنی و بگی مهم نیست...
چقدر سخته از بعضیا ناراحت باشی و دلت رنجیده باشه، ولی هیچی نگی و همه چیز رو بریزی تو خودت...
چقدر سخته این همه آدم اطرافت باشن ولی دلت فقط و فقط عشقشو بخواد...
چقدر سخته عاشق یکی باشی در حد مرگ، اما مجبور بشی دوریش رو تحمل کنی...
چقدر سخته که میبینی بهت لبخند میزنن، اما مطمئنی که از تو بدشون میاد...
چقدر سخته هزار تا حرف بشنوی و مجبور باشی نشنیده بگیری...
چقدر سخته حرفای اطرافیانت که مثل نیش تو قلبت فرو میکنن بشنوی و دم نزنی...
چقدر سخته تو جمع دوست و آشنا مجبوری غریب باشی...
چقدر سخته به اندازه بزرگی خود خدا دلت بخواد فریاد بزنی، ولی هیچ جایی نباشه که بشه این کار رو کرد...
چقدر سخت یک عالمه حرف داشته باشی اما تمام واژه های دنیا نتوانند حتی ذره ای از دل تنگی ات را بر زبان آورند...
چقدر سخته همه عمرت آرزوی مرگ داشته باشی...
چقدر سخته به کسی که تمام حرفهای دنیات رو بهش گفتی یهو بره و محلت هم نزاره...
چقدر سخته شونه هات انقدر سنگین و سفت باشه که هرکی سر روشونه هات بزاره بفهمه ولی به روش نیاره...
چقدر سخته درد دلت رو به کسی بگی بعد بفهمی همون شده درد دلت...
چقدر سخته دست عشقت رو ....
چقدر سخته توی هق هق گریه هات نفس کم بیاری و عشقت ...
چقدر سخته با یه نفر آشنا شی بعد از یه مدت که همه وجودت شده بهت بگه من که نیومده بودم که بمونم...
چقدر سخته کسی دلت رو بشکنه که یه عمری سعی کردی دلشو نشکونی...
چقدر سخته زمین بخوری بعد بفهمی کسی نیست دستت رو بگیره بلندت کنه...
چقدر سخته کسی رو دوس داشته باشی و از اون سخت تر اینه که اون تو رو دوست نداشته باشه...
چقدر سخته از کسی که فقط به قلبت نیش و کنایه زده نگاه کنی و به جای اینکه به او چیزی بگی ساکت بشی چون بازهم اونو دوس داری...
خیلی سخته نیازبه اغوشی داشته باشی تابه او تکیه بدی اما او زیر اوار غرورش لهت کنه...
چقدر سخته وقتی نمی تونی بهش بگی چقدر عاشقشی اما اون ...
چقدر سخته که فقط یکی رو داشته باشی و بعد بفهمی که کسی رو نداری...
خیلی سخته سالگرد اشنايي باعشقت رو بدون حضورش جشن بگيري....
خيلي سخته عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني.....
خيلي سخته نمرده باشي ولي ازت بخوان گورتوگم كني....
خيلي سخته اچار فرانسه همه باشي ولي گره هاي كور زندگيت روبه زور دندونات باز كني...
خیلی سخته بدونی عشقت داره فراموشت می کنه ولی تو هر شب کابوس رفتنش رو ببینی...
برچسب:
نویسنده: حدیث رضوانی